عشق

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

وبه مجنون و لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ بازهمان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم

به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

سالهل گرچه که در پیله بماند غزلم

صبراین کرم به زیبا شدنش می ارزد

 
[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 13:24 ] [ pure-life ]

داستان غمناک

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 13:22 ] [ pure-life ]

post

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط

روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه

متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ...

 

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر

زبان نیاورد..

 

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود

بسیار ناراحت و پشیمان بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 13:18 ] [ pure-life ]

post

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك
www.bahar22.com

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.


به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید

داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»


آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»


آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.


شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»


زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی

شویم.»


زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او

ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من

عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»


زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را

دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا

موفقیت را دعوت نکنیم؟»


عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت

 کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق

است؟ او مهمان ماست.»


عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب

پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»


پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند

 ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك
www.bahar22.com

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 13:14 ] [ pure-life ]

تاریخچه ولنتاین

عده ای این روز را متعلق به یونان باستان وعده ای ان را حادثه ای می دانند (همزمان با اوایل امپراتوری

 

ساسانی در ایران)رخ داد.

روایت اول...

این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید در یونان باستان روز۱۴فوریه به روز جونز معروف

بود جونز پادشاه همه بت ها بود او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها وزنان وازدواج بود درروز ۱۴فوریه

جشن ایوپرکالیا برگزار می شد در این روز ۲ختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته دربطری هایی می

گذاشتند وبه اب می انداختند درطرف دیگر رودخانه پسران جوان درانتظار می ایستادند وهریک بطری را از

اب می گرفتند وتاشب ۱۴فوریه با ۲ختری که نام اورا ازاب گرفته بودند درجشن شرکت می کردند و گاهی این

اشنایی به ازدواج می انجامید .


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 13:10 ] [ pure-life ]

آرزو

تو همان آرزویی هستی

که مانند مژه بر گونه ام افتاده ای

می پرسند کدام چشم ات را می خواهی؟

می گویم چپی را

اما از گونه ِ راستم "بَرت" میدارند و می گویند:

"او هیچ وقت بر آورده نمی شود"

و من همچنان

با صبوری

در حسرت بر آورده شدنت

افتادن مژه ای دیگر از پلک ام را

انتظار میکشم

مثل پاییـــــــــــــــز

مثل درختان

مثل پاییز و برگریزان درختان
[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 13:08 ] [ pure-life ]

post

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده
بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و

به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته
بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی ووحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای
فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد
.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید
.کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر

شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با
خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه،درآینده مردی میشه که
میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد
.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و درسراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد
.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟

 پنی سیلین...
اسم پسر نجیب زاده چه بود؟

.

.

.

 وینستون چرچیل ...

[ سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 12:59 ] [ pure-life ]

رمان عاشق اسير

به چهرش كه نگاه می كنم............... اه از نهادم بلند می شه
از طرز حرف زدنش متنفرم.....انقدر تن صداش نازك و دخترون است كه گاهی صداشو نمی شنوم
مدل موهاشو اصلا دوست ندارم


 

عکس عاشقانه



دستاش خیلی ظریفن انگار تا به حال باهاشون یه میخم بلند نكرده چه برسه به اجر
هیكلی و توپره..... ولی شكم نداره...اره شكم نداره چیزی كه من به شدت ازش بدم میاد
بهش نگاه می كنم .....كنارمه... داره رانندگی می كنه ......خیلی خیلی خوشحاله .. حقم داره اون خوشحال نباشه كی باشه
دوباره صورتمو بر می گردونم و به جدول كشی های خیابون نگاه می كنم
صورت كشیده و سبزه ای داره ... چشمای قهوه ای


ادامه مطلب
[ یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 ] [ 15:43 ] [ pure-life ]

رمان به گرمي يك سيب

با بیشترین سرعت ممکن به سمت کمدم حمله ور شدم!!! شلوار جینم رو به همراه تی شرت ساده اما زیبایی به رنگ لیمویی تنم کردم. موهای مشکی رنگ و فرم رو باز گذاشته و دور شانه ام ریختم و تل پارچه ای لیمویی رنگی رو هم به سرم زدم.

 

عکس عاشقانه


 با وسواس خاصی چهرمو در آیینه بررسی کردم و وقتی کاملا مطمئن شدم که همه چیز مرتبه، سوییچ ماشین رو برداشتم و از خانه خارج شدم.
هوای فوق العاده ی اونروز منو به وجد آورد ، همونطور که آهنگی رو زیرلب زمزمه میکردم، ماشینو روشن کرده و به راه افتادم. زودتر از آنچه که فکر میکردم به محل قرار رسیدم، جایی که عاشقش بودم، یکی از زیباترین و معروفترین کافه های پاریس (کافه دوماگوت). از ماشین پیاده شدم و اطرافو به دقت نگاه کردم، روی یکی از صندلی های بیرون کافه سر یه میز دونفره نشسته بود. لبخندی زدم و به سمتش رفتم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 ] [ 15:42 ] [ pure-life ]

رمان زيبا2

 
 
وقتی رسیدم خونه هوا دیگه تاریك شده بود. همین كه وارد هال شدم طبق عادت همیشه از همون جا داد زدم:
ـ سلام من اومدم.

عکس عاشقانه


هیچ صدایی نیومد. یه راست رفتم تو آشپز خونه . رو در یخچال یه كاغذ بود. دست خط خواهرم یهدا رو شناختم از بس كه این دختر كج و كوله مینوشت

ادامه مطلب
[ یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 ] [ 15:40 ] [ pure-life ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران